X
تبلیغات
علم و اندیشه - داستانی کوتاه از زندگی کورش کبیر
علم و اندیشه
ما پاره های محدود, خطاپذیر و شکننده ی این جهان هستیم...

چند وقت پیش جمله ای از یک استاد شنیدم که تا مدتی ذهنم را به خودش مشغول کرده بود و آن جمله این بود: «اگر می خواهی بدانی که امروز در جامعه ای که زندگی می کنی چه می گذرد, پی تاریخ برو و دیروز جامعه ات را مطالعه کن». در نگاه اول شاید کمی متناقض به نظر برسد ولی اگر کمی تامل کنیم بعد تازه ای در مطالعه اوضاع پیرامون خود کشف خواهیم کرد.

شاید در وهله اول همه به تاریخ به دیده ی عبرت و تجربه بنگرند هر چند این نگاه در سطحی از تفکر صحیح است اما ذهن پویا و خلاق نگاه تازه ای به تاریخ دارد.

یکی از مورخان( دکتر صدیق صفی زاده ) عقیده اش در مورد تاریخ چنین است: « تاریخ سرگذشت زندگی انسانهاست که در این دنیا مدتی زندگی کرده اند و در راه آن جان سپرده اند ولی این برای مورخ چندان مهم نیست که آنان چگونه مرده اند بلکه آن مهم است که آنان چگونه زیسته اند و از چه راهی زندگی کرده اند و شک و گمانی در آن نیست که برخی از انسانها در راه جهالت و شقاوت زندگی کرده اند و از اینجاست که در تاریخ صفحات آلوده و تیره وجود دارد و از این رو زندگی انسان آغشته به جهالت و نادانی و بزرگواری و عظمت است و کسی که تاریخ را بخواند می تواند به کمک آن خوب و بد را از هم تشخیص بدهد و در اینجا باید گفت که تاریخ سرگذشت همه انسانهاست و مورخ احیا کننده قرون گذشته است و او رویدادهای زمان را بازگو می کند و شکست ها و پیروزی ها را به یاد می آورد.»

بی شک کشف راز و رمز زندگی گذشتگان و ثبت آن برای ماندگاری در تاریخ امری جذاب و شاید لذت بخش برای بشر بوده است و شاهد گفته این است که انسان از زمانی که در درجه اول به ارزش وجودی خود و بعد به ارزش کارهایی که انجام داد پی برد, اقدام به ثبت آن به هر صورت ممکن کرد و شاید اغراق نباشد اگر بگوییم که بشر بزرگترین ابداعات و اختراعات خود مانند اختراع الفبا یا حتی تولید کاغذ اولیه را مدیون همین حس لذت طلبی خود بوده است.

شاید همه ما در طول زندگی خود نام قهرمانانی مانند رستم, سهراب, آرش کمانگیر , هوخشتر, امیرکبیر و ... را بارها شنیده باشیم. و یا حتی مختصر آشنایی با زندگی آنان داشته باشیم. پهلوانان واقعی و بزرگانی که این سرزمین تداوم خاکش در طول هزاران سال را مدیون وجود آنان است. هر چند بودند بزرگانی که تعدادشان در طول تاریخ بی شمار است و گذشتِ زمانِ بی رحم , نام و نشانی از آنان بر جای نگذاشت اما به حق بعضی از آنان چنان قهرامانانی بودند که حتی گذشت زمان نیز حریف بزرگی و بزرگمنشی آنان نشد و توانستند تا ابد در اذهان ماندگار بمانند.

یکی از این افراد کورش است که به دلیل بزرگواری و دلاوری اش به کورش بزرگ ( کورش کبیر) معروف گشت. و هر کس که سرگذشت او را بخواند به حق در می یابد که صفت «بزرگ» برازنده ی اوست.

 

چند سطری که در بالا خواندید مقدمه ای بود برای مطلب جدیدی که درباره دوره ی کوتاهی از زندگی این پادشاه بزرگ ایرانی ( کورش کبیر) می خواهم در این پست بگذارم. چند روزی است که شروع به مطالعه کتابی در زمینه تاریخ کرده ام که با هر سطر آن به دوره ای از روزگار کهن این سرزمین ( ایران ) سفر کردم. مطالب آن را آنقدر شیرین و جذاب دیدم که در صدد بر آمدم تا بعضی از زیبا ترین قسمت های آن را در وبلاگ قرار دهم. به همین منظور اقتباسی از چند صفحه از کتاب «تاریخ پنج هزار ساله ایران» نوشته دکتر صدیق صفی زاده نوشته ام که در زیر آن را می خوانید. مطلبی که در اینجا می خواهم بیان کنم داستان کوتاهی از دوران کودکی کورش است ولی شاید بد نباشد که قبل از آن مختصر توضیحی در مورد اوضاع و احوال ایران آن روزگاران بدهیم.

                                                        ***

 

به طور کلی انسانها از زمانی که عقل و شعور و خرد انسانی خویش را دریافتند و به حدی از تکامل رسیدند, به فکر ایجاد تمدن برای خود افتادند و ناخودآگاه دریافتند که برای رسیدن به این هدف نیاز به در کنار هم بودن و زندگی اجتماعی دارند. بر همین اساس بود که گروه گروه و دسته به دسته به نقاط مختلف کره زمین کوچیدند و بر اثر تجربه و نیازهای مادی دریافتند که بهترین مکان ها برای زندگی و ایجاد تمدنی ماندگار  در کنار رودها و مکان های حاصلخیز است. آریایی ها گروهی از اقوام گذشته بودند که مورخان آنان را به سه دسته تقسیم کردند: مادها , پارس ها و پارت ها. از آنجایی در کنار دریای خزر و در شمال غربی ایران مکان بسیار مساعدی برای زندگی بود حدود چند هزار سال پیش پارس ها و ماد ها به این منطقه کوچیدند. پارس ها در قسمت جنوب دریای خزر در نواحی مرکزی ایران کنونی و مادها در نواحی شمال غربی در اطراف همدان و زنجان و آذرباییجان کونی. و هر کدام از این گروه ها در قالب قبیله هایی در کنار هم زندگی می کردند.

 به طور کل آریایی ها اقوامی به نسبت زمان خود بسیار باهوش, خردمند و از نظر کمالات انسانی در حد والایی قرار داشتند و متمدنانه در کنار هم با سازگاری کامل و بدون نیاز به حاکم یا شاهی که مدام مراقب شورش و وحشی گری آنان باشد در کنار هم زندگی می کردند .در مقابل  همسایگان آنها در غرب, مانند آشوری ها و بابلی ها که حکومت شاهنشاهی داشتند و مدام بر سر تملک زمین و کشورگشایی و خوشگذرانی شاهان خود به جان یکدیگر می افتاند. بعد از گذشت مدتی  مادها دریافتند که برای حفظ بقا و دفاع از سرزمین خود و نیز حل برخی از مسائل داخلی به ناچار نیاز به فرمانده یا پادشاهی دارند که در هنگام جنگ و دفاع, آنان را مدیریت کنند. بنابر این در صدد انتخاب شخصی به عنوان شاه در بین خود بر آمدند که این عمل نیز به دلیل خرد و باهوشی ذاتی آریایی ها بسیار متمدنانه و در کمال آرامش و بدون خون ریزی و درگیری انجام شد. و این ماجرا نیز داستان جالبی دارد که فعلا در اینجا از بیان آن صرف نظر می کنم. مورخان بر اساس کتبیه ها و مدارک به دست آمده دریافتند که نام اولین پادشاه مادها «دیااکو» ( 708- 655 ق.م ) نام دارد که او شهر هگمتانه ( همدان امروزی) را پایتخت خود قرار می دهد و در آن شروع به عمران و آبادانی می کند و در آن قصر های زیبا و با شکوه می سازد و کم کم شروع به گسترش قلمرو خود می کند و مردم در آن زمان در آسایش و راحتی به سر می بردند و او اولین و شاید یکی از بهترین پادشاهان ایرانی بود. پس از آن پسرش «فرورتیش» و پس از او نیز پسرش «هوخشتر» که او نیز به حق یکی از بزرگ مردان تاریخ ایران است, پادشاه شد. پس از هوخشتر پسر او اژیدهاک بر تخت نشست که او به نوعی آخرین پادشاه مادی, و پدربزرگ مادری کورش است.

با این خلاصه کوتاه از دوران ایران باستان به سراغ متن کتاب می روم و داستانی کوتاه از دوران کودکی کورش را بازگو می کنم. این داستان توسط هرودوت که یکی از مورخان قدیم مصری است و حدود 400 سال قبل از میلاد می زیسته, نقل شده و تا کنون این معتبرترین منبعی است که در اختیار مورخان امروزی قرار دارد.

«اژیدهاک شبی در خواب دید که از دخترش ماندانا چندان آب رفت که همدان  و همه آسیا غرق شد, شاه تعبیر این خواب را از مغها پرسید و آنان به اندازه ای او را از این خواب ترساندند که جرات نکرد دخترش را به یکی از بزرگان ماد بدهد زیرا می ترسید دامادش مدعی تاج و تخت شود و سرانجام دخترش را به کمبوجیه پادشاه پارس داد زیرا او مرد آرامی بود و پس از مدتی شاه در خواب دید از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگ هایش تمام آسیا را پوشید, تعبیری که مغ ها از این خواب کردند به مراتب بیش از خواب اول بر وحشت او افزود و بر اثر آن شاه دخترش را که حامله بود خواست به دیدنش بیاید و همین که وارد همدان شد وی را نگه داشت و پس از چندی پسری به دنیا آورد و شاه او را به یکی از وزیرانش که هارپاگ نام داشت داد و فرمان داد او را بکشد تا خیالش آسوده گردد. هارپاگ گفت: من چنین جنایتی نمی کنم زیرا این طفل با من قرابت دارد و از طرفی شاه پسر ندارد و ممکن است دخترش ماندانا جانشین او شود و در این صورت من نزد ملکه ای که پسرش را کشته ام چه خواهم بود؟ پس بهتر است اجر این امر را به کسان خود شاه واگذارم, پس از آن یکی از چوپان های شاهی که میترادات ( مهرداد ) نام داشت را طلبید و طفل را به او داد و گفت فرمان شاه است که این طفل را به کوهی در میان جنگل بیفکنی تا طعمه وحوش گردد.

چوپان زنی داشت به نام سپاکو که تازه زاییده بود و همین که چوپان طفل را به خانه آورد و زنش او را دید به پای شوهرش افتاد و زاری کرد که طفل را نکشد و چوپان گفت اگر از کشتن آن دست باز دارم به بدترین عقوبتی گرفتار شوم. زنش گفت که من تازه زاییده ام و طفلم مرده به دنیا آمده ما می توانیم او را به کوه افکنیم و بعد جسدش را به مفتشین هارپاگ نشان دهیم و این طفل زیبا را به پسری خودمان برداشته تربیت کنیم و به این نحو کار خیر کرده ایم و تو هم از خطر جسته ای. چوپان راضی شد و سپس نزد هارپاگ رفت و گفت امر شاه را اجرا کردم یکی را بفرست جسد طفل را ببیند و هارپاگ چون مطمئن شد فرمان داد جسد را در مقبره شاهی به نام دیگر دفن کنند و سپس سپاکو فرزند ماندانا را کورو نام نهاد و او را کورو صدا می کرد و چون به ده سالگی رسید همبازی امیرزادگان شد و روزی چنین اتفاق افتاد که همسالگان او در هنگام بازی او را به شاهی برگزیدند و کوروش را که پسر چوپان می گفتند شاه کردند و او رفقای خود را به دسته هایی تقسیم کرد و عده ای را اسلحه دار خواند و چند تن را برای ساختن قصری تعیین کرد و یکی را چشم شاه نامید و دیگری را گوش شاه خواند و سپس در هنگام بازی یکی از همبازی های کورش که پسر آرتم بارس مادی بود نخواست فرمان او را اجرا کند, کورش او را سخت تنبیه کرد و سپس به خانه بازگشت و شکایت پسر چوپان را به پدر خود برد و او هم پسرش را برداشت و نزد اژیدهاک رفت و پشتش را که کبود شده بود به شاه نشان داد و گفت: شاها نگاه کن که بنده تو پسر چوپان چگونه پسر مرا زده. شاه چوپان و پسرش را احضار کرد و چون حاضر شدند رو به پسر چوپان کرد و گفت تو چگونه جرات کردی با پسر کسی که پس از من شخص اول است چنین رفتار کنی؟ کورش گفت در این امر حق با من است, زیرا مرا به شاهی برگزیدند و همه اوامر مرا اجرا کردند جز او که اعتنایی به حرف من نداشت این بود که تنبیهش کردم , حالا اگر مستحق مجازات می باشم اختیار با توست. وقتی که پسر چوپان این سخنان را می گفت اژیدهاک از شباهت او با خودش و از جلادت و شجاعتش متحیر شد و سپس مدتی را که از واقعه افکندن طفل به کوه تا آن روز گذشته بود به خاطر آورده و سن پسر چوپان را در نظر گرفته و در اندیشه شد و پس از آن برای اینکه آرتم بارس را دور کرده و تحقیقاتی از چوپان کند, به او گفت: ای آرتم بارس من چنان کنم که نه تو از من گله داشته باشی و نه پسرت بعد او را مرخص کرده فرمود چوپان را به اندرون بردند و از او پرسید این طفل از کجاست و کی او را به تو داده ؟ چوپان گفت این طفل پسر من است و مادرش هم زنده است. اژیدهاک دستور شکنجه او را داد و او هم حقیقت را گفت و سپس هارپاگ را احضار کرد و پرسید طفل دخترم را که به تو سپردم چگونه کشتی؟ هارپاگ چون چوپان را دید حقیقت را گفت و سپس چوپان را رها کرد و به هارپاگ گفت حالا طفل زنده مانده باید خدا را شکر کرد, پس برو پسرت را بفرست تا همبازی نوه من باشد و خود هم به ضیافت بیا و هارپاگ به خاک افتاد و تشکر کرد و سپس طفل سیزده ساله اش که یگانه فرزندش بود نزد شاه فرستاد و شاه امر کرد سرش را بریدند و از گوشتش غذایی درست کردند و در مهمانی به هارپاگ خوراندند و سپس زنبیل به او نشان دادند که سر و دست و پای پسرش در آن بود و پس از این ماجرا اژیدهاک مغ ها را خواست و گفت پسر دخترم زنده است و کودکان او را به شاهی برگزیدند, مغ ها گفتند خوابت واقع شده دیگر خطری از او برای تو نیست پس او را به پارس پیش پدر و مادرش فرستاد اما هارپاگ مخفیانه با کورش در تماس بود و او را بر ضد اژیدهاک بر می انگیخت و سرانجام کورش قیام کرد و اژیدهاک سپاهی گران آماده کرد و فرماندهی آن را به عهده هارپاگ گذاشت و او با سپاهیانش خود را تسلیم کورش کرد و اژیدهاک چون این خبر را شنید در خشم و غضب فرو رفت و مغ هایی که خواب او را تعبیر کرده بودند کشت و پس از آن با لشکری مرکب از مادی های پیرو برنا به سوی پارس حرکت کرد و با سپاه کورش رو به رو شد ولی در نزدیکی های پاسارگاد از سپاه کورش شکست خورد و به اسارت در آمد و در این هنگام هارپاگ خود را به اژیدهاک رساند و با شعف و شادی گفت: این برای من مایه مسرت است که از مقام شاهی به حال بندگی تنزل کردی. اژیدهاک نگاهی به او کرد و گفت: ای نادان تو اینقدر عرضه نداشتی که تاج و تخت ماد را خودت تصاحب کنی و قوم خودت را دست نشانده پارسیها نکنی و اگر لازم بود کس دیگر را به جای من برمی گزیدی و می خواستی همین کار را که کردی برای یک نفر مادی می کردی نه اینکه یک پارسی را پادشاه کنی. و کورش پس از این واقعه اژیدهاک را با احترام نزد خود نگه داشت و هارپاگ هم گمان می کرد که با سقوط اژیدهاک و گرفتن انتقام از او بر سر کار آمدن کورش حکومت ماد را از کورش به آسانی می تواند بگیرد و از آن خود کند ولی او در این باره اشتباه کرد و کورش را نشناخته بود.»

آنچه خواندید داستان کودکی کورش و خلاصه ای از چگونگی به پادشاهی رسیدن او بود. اما خوشبختانه این تمام اطلاعاتی نیست که از او در دست داریم. بلکه به همت باستان شناسان و مورخین داخلی و خارجی رازهایی از زندگی این شاه بزرگ در دست است که یا به صورت داستان و یا به صورت گزارش در پایان نامه ها و مقالات و منابع دیگر در دسترس هستند. هر چند پی بردن به بزرگی و منش والای این پادشاه پارسی نیازمند مطالعه بسیار, و موشکافی دقیق در اسناد تاریخی است اما برای اطلاع گزیده ای از وصیت او را که در همین کتاب آورده شده بیان می کنم:

« کورش به هنگام بازگشت به جهان فروغ بی پایان , فرزندان و دوستان خودش و داوران پارسی را فراخواند و به اندرز گفتن پرداخت و در پایان گفت: خداحافظ ای پسران عزیزم, از سوی من از مادرتان خداحافظی کنید و من از همه دوستانی که در اینجا حاضرند و آنهایی که حضور ندارند خداحافظی می کنم و سپس دست هر یک از افرادی که در کنارش بودند فشرد و روی خود را پوشاند و درگذشت. اینک اندرزهای او را در اینجا می آوریم که می گوید:

فرزندان من, دوستان من, من اکنون به پایان زندگی نزدیک شده ام , من آن را با نشانه های آشکار دریافته ام, وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید و کام من این است که این احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد, زیرا من به هنگام کودکی , جوانی و پیری بختیار بوده ام, همیشه نیروی من افزون گشته است, آنچنان که هم امروز نیز احساس نمی کنم که از هنگام جوانی ضعیف ترم. من دوستان را به خاطر نیکویی های خود خوشبخت و دشمنانم را مطیع خویش دیده ام.

زادگاه من قطعه کوچکی از آسیا بود, من آن را اکنون مفتخر و بلند پایه باز می گذارم و در این هنگام که به دنیای دیگر می گذرم شما و میهنم را خوشبخت می بینم و از این رو میل دارم که آیندگان مرا خوشبخت بدانند. باید آشکارا ولیعهد خود را اعلام کنم تا پس از من پریشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را یکسان دوست می دارم ولی فرزند بزرگترم که آزموده تر است کشور را سامان خواهد داد. فرزندانم من شما را از کودکی چنان تربیت کرده ام که پیران را آزرم دارید و کوشش کنید تا جوان تران از شما آزرم بدارند. تو کمبوجیه , مپندار که عصای زرین , تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت, دوستان صمیمی برای پادشاه عصای مطمئن تری هستند.

هر کس باید برای خویشتن دوستان یکدل فراهم آورد و این دوستان جز به نیکوکاری به دست نتوان آورد. به نام خدا و اجداد در گذشته ما , ای فرزندان اگر می خواهید مرا شاد کنید نسبت به یکدیگر آزرم بدارید. پیکر بی جان مرا هنگامی که دیگر در این دنیا نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک باز دهید, چه بهتر از اینکه انسان به خاک که این همه چیزهای نغز و زیبا می پرورد آمیخته گردد.

من همواره مردم را دوست داشته ام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت می بخشد آمیخته می گردم. اکنون احساس می کنم جان از بیکرم می گسلد... اگر از میان شما کسی می خواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد, تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامی که روی خود را پوشاندم, خواستارم که پیکرم را کسی نبیند, حتی شما فرزندانم.

از تمام پارسیان و متحدان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر گردند ومرا از اینکه دیگر از هیچ گونه بدی رنج نخواهم برد تهنیت گویند. به آخرین اندرز من گوش فرا دهید, اگر می خواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود نیکی کنید. خداحافظ پسران عزیز و دوستان من. خداحافظ...»

 

استفاده از این مطلب فقط با ذکر منبع بلامانع می باشد.

                                        

 



ارسال توسط یاسمن
.: :.

اسلایدر